درباره نویسنده
  • برگ نخست
  • گنجه گذشته
مطالب اخیر
  • شور درونی
  • باختر: سرخ
  • شمردن
  • هنر من: بی هنری
  • در باب آزادی و ابر ها
  • این آخرین کار ... این اولین کار
  • بهار - اردی بهشت - آزاده بانو
  • ابان نامه شورانگیز
  • باد
  • بنگر ز جهان چه طرف بر بستم: هیچ
  • دانشگاه، خلاقیت ام را کشت
  • چوب خط - شش و سه
  • جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
  • هم ریخت، یا به هم ریختگی
  • 62 مین
  • در هیاهو...
  • لابلای کدها...
  • هیاهو
  • استارت
  • این جا، باران و آفتاب
  • یاوه
  • در ستایش شورش
  • بی عنوان
  • چیستان
  • اگزایل
  • دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
  • یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
  • میلاد آزاده جان
  • سرتاسر نقل قول بدون غرض و مرض
  • تکرار زیبا
دوستان من
  • روح تکانی
  • آبی آسمان
  • تحقيقات فلسفی
  • ايمان
  • سرایه های پری
  • ماه قبیله
  • ناگهان
گمان ها
من این که عشق نبازم مرا به سر نرود ---- من این که می نخورم در بهار ممکن نیست
شور درونی
نویسنده: حامد - چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱

راست آن است که خوب ماندن، در میان خبرهای کج و معوج جهان پیرامون، اراده ای راستین، قلبی آتشین و سرشار از سرزندگی می طلبد.

تلویزیون و خبرهایش، آزار می دهند. انتظار بیهوده برای کاغذ پاره ای آزار می دهد، انتظار پیش روی نرم افزارهای تحلیل، آزار می دهد، حتی، انتظار برای پایان گرفتن انتظار آزار می دهد.

نیرویی از آن سان، که یکباره از مدار جاذبه تمام خبرهای این جهانی دورت کند. به جهانی دیگر بردت. جهانی تازه ساخته شده.

و درون ام خوب مانده است از خوش بختی ام. خیلی خوب. این که آیا این نیرو، بازمانده عشق است در دل ام، یا خود عشق است، یا تمام آن را نمی دانم. تنها می دانم که شوری صبحگاهی دارم. که رنگ و بوی همه درخت های تازه سبز شده را دارد. بهار است. و من نیز بهاری ام. 

به قول فروغ:

آه ای زندگی، این منم که هنوز  --- با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم --- نه به فکرم که از تو بگریزم

دیدگاه ()



باختر: سرخ
نویسنده: حامد - پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

گوی گداخته خورشید را، دوست داشته و دارم. 

گونه ای از سکوت و دل تنگی سرخوشانه در آن است. 

این گوی را، در خزر دنبال کرده ام وقتی می رفت زیر پتوی نرم آب (که گاه ساکن بود و گاه خروشان). در آسمان تهران، وقتی خورشید، پشت های دور اتوبان همت می رفت زیر زمین. وقتی خورشید جنگل های سرسبز کانادا را سرخ می کند. یا این روزها، وقتی خورشید، می افتد توی اتاق نشیمن خانه مان...

 

گاه تنها بوده ام، گاه با خانواده، و گاه با آزاده ی محبوب...

آری/ این روزها، غروب در باختر دور، اما، زیباست و دل ربا/// دوستش دارم... حس این روزها را دوست دارم

دیدگاه ()



شمردن
نویسنده: حامد - سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

شمردن، جالب است. حس خوبی دارد. نمی دانم چه کسی اولین بار شمردن را به ما یاد داد. دست هایمان، تعداد نر ها یا ماده ها، تعداد شکارها؟ تعداد بچه ها؟ تعداد جفت های جنسی؟ یا ...

اما هر چه هست، شمردن جالب است. آن گاه که کودکی، یکی یکی انگشت های دستش را، باز می کند، برای نشان گذاری پدیده های تکرار شونده.

و من، تکرارهای یک پدیده ی تک را، می شمارم. تکراری که امروز به هفتاد رسیده است. هفتاد ماه، از پس بلوغی دشوار...

ریستن، پس از دیدن یک روح بزرگ، بزرگ می شود. و گرچه وقت های زیادی را به نادانی، و کار کوچک تلف کرده ام، اما، هر بار، در تکرار این رخداد، کوله پشتی ام را مرتب کرده ام. سازمانی دوباره داده ام به خودم. 

این یادواره ی روزی است، که از پس آن، من چیز دیگری شدم، که خودم نیز  دیگر، به سختی به یاد می آورم. فقط تلی از بی مصرف ترین روزهای 26 سال زندگی را، رها کرده ام آن جا. 

و این ها، همه و همه، من را می برد به کشتی خاطره ها، روی آبی ترین آب های مدیترانه، روی بسفر، و همنوایی با آزاده ای که دوستش دارم از جان و دل، و فکر می کنم، که می توانم بسیار بیشتر دوستش بدارم...

دیدگاه ()



هنر من: بی هنری
نویسنده: حامد - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

شب است.

من حس خوبی دارم.

درس ها مانده است - به جهنم-

حس خوبی دارم از او.

و همچنان به "آزادی" فکر می کنم. و آزادگی، و آزاد زیستن، و آزاده

عجب ناب است این مفهوم. این اصیل ترین مفهوم که به هیچ چیز، تجزیه نمی شود.

دیدگاه ()



در باب آزادی و ابر ها
نویسنده: حامد - یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

به ابرها نگاه می کردم. به سادگی شان. به بی رنگی شان. به این که هستند، اما جایی نمی گیرند. به این که وقتی می نالی از آن ها، می روند. و وقتی می خواهی، می آیند. شاید هم بر عکس...

اما هستند و می روند و می آیند. زنده اند در پهنه آبی، آزادگانند. بی تعلقی. آزادی، حس بزرگی است. بزرگ ترین حس من. حتی عشق هم، میوه آزادی است. فقط وقتی که بی نهایت آزادی، عشق را تجربه می کنی. آزاد، از خود آزاد بودن...

در عجب ام از هر تلاشی برای تعریف کردن آزادی. تا جایی که من درک می کنم حس می کنم، آزادی، بنای سنجش هر واژه و مفهوم دیگری است. این آزادی است که حد واژگان دیگر را تعیین می کند.

دیدگاه ()



گذشته ها »