دل تنگ آن شرقی چشم هات مادرم...
ذوقی دارم چنان که نگو؛ وقتی بسته ی مادرم می رسد، از وطن ام می رسد، با رنگارنگ شال ها و کلاه ها و لباس. و ناگهان بوی شرقی خانه می ریزد انزوای اتاق ام را مغلوب می کند، و با چند خط نوشته مادر، اشک را بعد مدت ها تجربه می کنم. ( و همیشه بعد از این که می گویم چه کسی آدمی را بیش از مادر دوست دارد، بی اختیار یاد خدا می کنم). دل تنگ خانه می شوم به معنای واقعی، و بر دکتر شدن و زندگی بهتر و آرمان شهرهای تخیلی ام غصب می کنم.
از زیر و بم لباس ها، کتاب هایی می آیند بیرون از جنس حضور عشق، روزهای دور مدرسه...
و روزهای با شاعران پریدن، و صفای خانه دنج فرهاد و راضیه، و ادیسه خوانی فیلم کتاب خوان...
===
غربت، خاطره ی ترانه های قمیشی قدیم را زنده می کند. راستش، وقتی توی این شهر تنهایی قدم می زنی، گاهی که به خویشتن ات در هستی می اندیشی، سر بلند می کنی و مثلا چراغ گردان شهر را می بینی، مثل فانوس دریایی های توی کارتون ها، یا وقتی چند نفر ناشناس، پشت سرت با زبان خارجی حرف می زنند، یا وقتی میان هیاهوی یک خیابان، یک نفر ناشناس فارسی به تو سلام می کند،...
غربت، فقط خوشی های زندگی سهل تر نیست. من سال ها غربت کشیده ام. در کودکی، نوجوانی و جوانی... غربت میان تو و آن چه تو را ساخته فاصله می اندازد. غربت میان تو و کوچه های خاکی، میان توپ های پلاستیکی، میان مثل ... کار کردن از صبح تا شب فاصله می اندازد. غربت، مادر و پدر و خواهر را به نام فرو می کاهد.
دل شادی در غربت، کالای کم یاب، بلکه نایابی است. آن وقت هم که می آید سراغ ات، در کنتراست با دوری و غربت، نوستالژی نفس گیری می سازد که فقط باید از مهلکه اش جان سالم به در ببری.
غربت یعنی به انتظار زنگ خوردن تلفن نشستن و حرص خوردن و لرزیدن و ناامید و سرشکسته شب را به فردا چسباندن، یعنی هراس از تلفن های ناشناس ساعت های بد. یعنی نداشتن واژه ی "نه خسته" در یک زبان. یعنی نداشتن "تشکر" وقتی که به وظیفه ات عمل می کنی، و ندیدن "مرام"، وقتی بیش از مقدار لازم زحمت می کشی.
بگذریم...
می خواستم بگویم که همه ی این مزخرف بودن غربت و تنهایی را، یک کارتن سه لا، که رویش فارسی نوشته و بندهای بسته بندی اش، نشان پست خانه های وطنی دارد، مستقل از آن چه در درون دارد، از بین می برد. تو را خوش می کند. و یاد خانه....
مذاکره به روایت آزاده بانو
نخست، صمیمانه ترین تبریک های ام را می نویسم برای بانوی خوب، آزاده عزیز، و چاپ نخستین ترجمه اش. بی صبرانه منتظر ترجمان ها و تالیف های آتی تو می نشینم.
دوم، شما را به خواندن این کتاب مفید و به گمان خود ضروری دعوت می کنم. "مذاکره پیش اندیش، روشی نوین*"، با ترجمه خوب آزاده جان.
مذاکره، از روبرو نشستن تو با خودت آغاز می شود؛ آن هنگام که در خلوت خویش به درون خودت می اندیشی. شکست های پیشین را شبیه سازی می کنی، گفتگو ها را تغییر می دهی و صحنه های خیالی را باز می آفرینی. آن هنگام که خسته از کار روزانه، خزیده در کنج راحتی خانه ات، به سفر ماه بعد می اندیشی، یا به لباسی که برای عشق بازی شبانه خواهی پوشید.
و اگر خوب بنگری، با دوستان و آشنایان خویش نیز به مذاکره نشسته ای؛ آن هنگام که برنامه تعطیلات امسال را با همسرت بالا و پایین می کنید؛ یا وقتی بر سر تفریح بردن کودکان، گزینه ها را می کاوید.
از این رکن ساده، مذاکره خود را تا بالاترین و ظریف ترین کارهای دنیای حرفه ای تو بالا می کشاند. آن هنگام که در مقام خریدار، با صاحب مغازه بر سر قیمت بحث می کنی، آن هنگام که در مقام یک نماینده، از حقوق موکل خود دفاع می کنی؛ یا آن هنگام که به نمایندگی از هیات مدیره، وارد مذاکره ای با نماینده ی کارکنان شرکت خود می شوی.
مذاکره همه جا حضور دارد. از مذاکره با درون خود، تا مذاکره با یک نفر، یا مذاکره با یک گروه و یا مذاکره با چندین گروه. در جوامع پیچیده ی امروز، مذاکره یک مهارت است. و نه یک مهارت معمول، که مهارتی حیاتی و ضروری. با این مهارت است که مخالف را به شریک و همراه تبدیل می کنی و با همیاری او، به سویی می روی که بیشترین منفعت تو و او حاصل شود.
مانند هر مهارت دیگر، مذاکره نیز بی نیاز از آموختن نیست. با این حال، بسیاری از ما، بسیاری از مذاکره های زندگی مان را بدون هیچ آگاهی خاصی، انجام می دهیم. پس از افتادن در دام های بی شمار آن گریزی نداریم.
"مذاکره پیش اندیش، روشی نوین"، کتابی است برای این منظور: آموختن مهارت های بسیار سودمند در مذاکره.
خواندن این کتاب را به همه ی دوستان ام توصیه می کنم. به ویژه آن دسته از شما که در کار حرفه ای، به طور جدی تری با مذاکره سر می کنید!
* نشر و پژوهش شیرازه، نویسندگان: آلن پکر لامپرور، اورلین کولسون، ترجمه آزاده مومنی،1388
معرفی کتاب در روزنامه اعتماد،
وب سایت نویسنده
سی نما
"دُن یا" شده است گردش ٣۵ میلی متری هایی که پی درپی تصویرهای بی صدا را بر روی چشم هام پهن می کند. و کارگردانی که هیچ چیدمان به سامانی از برداشت هایش، نمی تواند که دست و پا کند.
زمزمه می کنم نرم برای خودم که فیلم به شدت حوصله ام را سر برده است. صریح تر آن که حال ام را بد کرده است. طولانی و مزخرف و با چشم بستن های بی هوای من میان فیلم، نه وضع فیلم بهتر می شود، نه تهوع من.
پس سیگاری می گیرانم و بعد لبه ی فیلم را به شعله زرد وصلت می دهم. در میان شعله ها و دود، شیهه ی انسان نماها و سکوت انسان ها گوش های ام را کر می کند.
من و سیگار با هم خاموش می شویم؛ فیلم، اما ادامه دارد...
ملت عشق
ملت عشق از همه دین ها جداست --- عاشقان را ملت و مذهب خداست
دنیای واقعی من، از حضور "زنی" خالی است، که حقیقت دنیای ام را مرموزانه در بر گرفته است. این گونه زیستن، "درد" دارد. دردش، کش آمدن خیال است، و انتزاع جاودانه ای که قلمرو اندیشه را زیر ترک تازی بی وقفه اش، ویران می سازد.
نمای نزدیک
تورها را که کنار می زنم، پودرهای نرم سپید را می بینم، سرگشته میان آسمان و زمین؛ نه سر فرود آمدن دارند، نه خیال بند آمدن. پرسه می زنند، معلق میان ازل و ابد.
گاهی در دل ام می گویم : امان از این شهر برفی. از این شهر شب ها، زیر پتو لرزیدن. از این شهر که در خیال ام، ایستگاه متروکه ای است در دل فیلم های وسترن. و بعد، برف ها البته که زیر نئون ها زیبا جلوه می کنند. حتی همین تعلیق بیهوده شان در روبروی پنجره.
حس های این شهر، همین هاست. لحظه ای خوشی، و لحظه ای دل تنگی. لحظه ای هوای کوی و برزن های تهران و لحظه ای دگر، تاب نیاوردن و نگنجیدن در اقلیم زمین.
کاش می شد چند روزی ازین کشور یخی بیرون رفت بی دغدغه ی انتظارها...