ابان نامه شورانگیز
یک روز آبانی بود.
خورشیدش درخشان،
بادهایش، نوازنده و مهربان،
کوه های اش، بلند و سرفراز،
و من تو را دوست داشتم و دوست دارم.
حتی تهران، با آن همه فضاحتی که دارد، چیزهایی دارد، که من را شیفته و دل بسته ی خود نگاه دارد/ آری. همان شهر شرقی قدیمی... جایی کنار خانه پدری مان، کنار ناب ترین حضور ها/
گاهی فکر می کنم که باید فکری برای این زندگی کنیم. انگار بدون آن دردهای شرقی، آن توهم شرقی، گوشه ای از وجودمان نیست. گاهی فکر می کنم این سرزمین رام و آرام، که دست کم، دردهای این تن ام را چند سالی است که تسکین داده، دوایی برای درد دل ام ندارد. سرد است و من گرم ام. من دل ام، گاهی، آن آفتاب سوزان خلیج فارس را می خواهد. آن امتداد محزون ارس را وقتی سوار کامیون می راندیم. دل ام آن گنبد سلطانیه را می خواهد. ماسوله را و خوی را، و اهواز را، و بندرعباس را.
و آن سردر 50 تومنی های ناپدید شده، و همه کتاب فروشی های قدیمی شان که می توانستی بسکی و لذت ببری استشمام سرب خالص را و باکی ات نباشد از زندگی...
افسوس که واقعیت، هرگز قدر این خیال های زیبا، زیبا نیست.
سخن از آبان بود. و این چه نیکو خبری است که آن جا برف ببرد و آب بیاید و بشوید... ان جا، باید چتر ها را بست. زیر باران باید رفت. زیر باران باید با زن خوابید...
نشسته ام الان در خیال، روی بلندی های دربند، به تهران می نگرم...
باد
بیرون، باد می زند. رنگ و بویی از زمستان... زمستان گذشته، زمستان پیش رو. و یاد همه ی اشک هایی که، در دل سرما یخ زدند. خواه اشک های شوق، خواه اشک های غم و دل تنگی. اشک هایی که گاه همان سرما زاییدشان، و بر گوشه چشم نشاند.
بیرون باد می زند.. ووو وووو ووووو وووو ووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووو
یاد منظره های فیلم shining می افتم! بی هوا
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم: هیچ
باز هم، خوش به حال سهراب، که هر چه که نداشت، دست کم، دوستانی داشت: بهتر از آب روان.
تنها ترس من از تنها بودن، آن است که یافتن مبنا و سنجه ای درست را ناممکن ام ببینم. باقی، از دل دل تنگی بگیر، تا شهرآشوب حس و حال، تا خاطره بازی و خیال بافی، همه را به رغم سنگینی غیر قابل انکارش، ممکن می دانم.
من، در هر بار از دست دادن "رفیق"، ذره ای از خودم، خاطرات ام، حس و حال ام، شور و شوق ام، حافظه ام، هستی ام، دل ام، دل دادگی ام به زندگی، بی واهمه بودن ام را از دست داده ام.
از آن جا که حاصل حدی این نترسی ها (از سر هر دلیل)، آن یگانه ترس من است، هر بار که بر زمین می افکنم، گرچه آزاده تر و سبک بال ترم می کند، موجودی لرزان تر و ترسنده تر از من باقی می گذارد. موجودی که گرچه به "دقت مطلوب" پرسشی ندانسته میل می کند، اما، در همان حال، حساس تر، زودرنج تر، و ناپایدارتر می شود.
اگر راستش را بگویم، دلسردی بدی می بینم در خودم، از این از دست دادن. اما، چیزی در دل ام، زبانه می کشد. شعله ای که به کشتن ام خواهد داد روزی.
دانشگاه، خلاقیت ام را کشت
دوست داشتم، موسیقی فیلم پاپیون را ساخته بودم (یعنی گاهی خودم را می گذارم جای آهنگسازش، وقتی این موسیقی رهایی بخش را تنظیم می کرده است و رقص روح ام را تماشا می کنم، بر بلندای بام آزادی)
دوست داشتم، جاودانگی کوندرا را من نوشته بودم (دوست دارم کلکسیونی از جاودانگی، در جلد های مختلف داشته باشم)
دوست داشتم، داوود میکل آنژ را من می تراشیدم، نه چون بزرگ و هیبت مردانه دارد، که چون، رنج و سرمستی او را بر بالای داربست ها، بارها گریسته ام در دل
دوست داشتم به جای این بتن زمخت خشن، با چیزهای نرم تری سر و کار داشتم. دانشگاه خلاقیت من را کشت. با همه توانش مرا کشت. به اسم ابلهانه ی موفقیت روزافزون، ده سال، مشق عبث کردیم که خانه هایی که شاید هرگز مجال ساختنش را نیابیم، در زلزله ای فرضی، یکباره بر سر کسی فرود نیایند. تدریجی فرود بیایند. به جای مرگ آنی، قسطی بکشندشان. این زندگی که همه چیزش قسطی است، مرگش هم بگذار قسطی بماند.
به قول مهدی موسوی به گمان ام: ما باختیم، نوبت یک مرد (یا زن) دیگر است...
چوب خط - شش و سه
چوب خط ها، نه ضامن عشق اند، نه تصویری شاعرانه از آن،
چوب خط ها، نه نشانگر صبوری اند و استواری، و نه نشانگر درد و رنج عشق،
چوب خط ها، نه نشان گر "آن قدری که گذشته است" هستند، و نه نشان گر "آن قدری که مانده"،
یک چیز انتزاعی اند، در میان جهان انتزاعی که آفریده آدمی.
همان اندازه که شکوهمندند، بی ارزش و پوچ اند...
اما، قابل تامل اند. از آن روی، که بگویند از صبح دمی گذشته و ما بی خبریم. حتی اگر تمام چوب خط هایمان هم پر شود، تا بی خبری، راهی دارم، از دری در دل، تا دری دیگر. و این درب ها، چه اندازه دورند. و چه اندازه وهم انگیز است، فاصله شان از یکدیگر.