بیست و شش اسفند نود و دو

از آن روز دشوار، خوب، پراسترس، شیرین چهار سال گذر کرد.

از آن روز تا همین شب، زیر آسمان های مختلف خوابیده ایم. بیدار مانده ایم. 

از آن روز تا همین شب، گاه دور، گاه نزدیک، گاه شاد، گاه تلخ، زیسته ایم. زیستن گاه متوقف شده است برای یکی، یا هر دو، و گاه پر شتاب طی گشته است.

سال شمارها، قطور تر کردن دفتر زندگی نیستند. نشانه هایی هستند از حرکت ما. درک ما از گذر زمان. از تغییر.

از آن روز، تا همین شب، جدال های بیشمار پشت سر گذاشته ایم. اتوبوس های زیاد سوار شده ایم. خرید های زیاد. عشق بازی های زیاد. دوری و نزدیکی زیاد، اما ریتم زندگی را گم نکرده ایم.

از آن روز، تا همین شب، کوشیده ایم. برای بهتر شدن. برای رفیق تر شدن. و هنوز اصل بر رفاقت و دوستی است، تا زیر یک سقف زیستن. هنوز اصل بر گفتگو است، نه متارکه  و دوری. هنوز اصل همیاری است. 

اگر خوش وقتی های دوران بی مسئولیتی کودکی را کناب بگذارم، این چهار سال، که بسان چهل سال تجربه بوده اس، خوش وقت زیسته ام. نه الزاما هماره شیرین و آسوده. گاه تجربه هایی تلخ، دشوار، و ناامیدانه بوده است. اما به پیش رفته ام. رفته ایم.

باید تبریک بگویم به بانویم، آزاده

یا شاید باید تبریک بگویم به خودم که هنوز خردک شرری هست در وجودم. 

اما هرچه هست، ایام می آیند تا بر ما مبارک شوند...

چهار سال گذشت. مثل چهار روز. مثل چهل سال

امیدوارم که بهتر و بهتر شوم، شویم. برای انسانی که ما هستیم. برای داشتن فردایی بهتر، برای خویش، برای دیگران...

/ 0 نظر / 23 بازدید