گمان ها

و گمان چه بر سر آدمی که نمی آورد.

گمان تو را به تو در توی وهم و خیال می کشاند. گمان تو را به ظن و گمان در باب هر کس و هر چیز، از خودت گرفته و کردارهایت تا خودت و آرمان هایت می کشاند.

گمان، خواب شیرین خود به خواب زدگی را می درد، چون کابوسی در خوابی آرام، و تو را با تمام ترس های ات، تنهای تنها می گذارد.

آدمیزاد موجود غریبی است. ترس هایی دارد. واهمه هایی. دوست داشتن هایی. امیدهایی. عشق هایی. شهوت هایی. 

آن چه مهم است اما، تاب آوردن است. به تاب آوردن مزد و منزلتی نمی دهند. تاب آوردن تنها، تو را مستحکم تر می کند. پر شک  و گمان تر. و آن جا که از عظمت شک و گمان ات به خویشتن (آه چه لطیفه وحشتناکی شد، خویشتنی که محل گمان است بودنش) پی خواهی برد. پی خواهی برد که تمام بودنت، یک خاطره گذرا، یک گمان محو در ذهن تودرتوی کسی دیگر بوده است...

آه. به چه می اندیشم...

/ 1 نظر / 20 بازدید
shaqayeq

:) noorooz pishapish mobarak