چه ناسپاس بوده ام...

و گاه چقدر دردناک است وقتی خود را در آینه نگاه می کنی، و می بینی بی اندازه غبار گرفته و زنگار گرفته ای...

حق دارد.

وقتی به خویش نگاه می کنم، عمق ناسپاسی خویش را در می یابم. و گاه، چه اندازه تنها می شوم وقتی نمی توانم زمان را به عقب بازگردانم... و خویش را ملامت می کنم...

در عمق این دوری، می فهمم که تمام حرارت زندگانیم اوست، و این منم که خیلی بی خیال، مثل مردی ولنگار، پشت پا زده ام به آن... و این درد دارد... وقتی می بینی که خراب کرده ای... بد خراب کرده ای، و راه گریز، تنها امید خرده ای است که به مهربانی اش داری... 

و دیگر هیچ...

زندگی پیاده روی روی طناب باریکی است که اولین اشتباه، آخرین اشتباه است. و سقوط از چشمان زیبای او، حتی اگر زنده بمانم، حادثه ای است که هرگز از خاطر نمی رود.

چه شرمسار و چه اندوهگین که منم...

/ 0 نظر / 20 بازدید